رباعی از میلاد عرفان پور
آهسته به دنبال تو گشتم با شک
حالا که بزرگتر شدم فهمیدم
میلاد عرفان پور
شعر از مهدی مظاهری
رباعی از سید مهدی موسوی
من قاتل بودم در دریاچه ی خون
تو مقتولی نشسته در پای جنون
سرگرمی کودکان ِ قرن ِ نفرت:
تصویر من و تو داخل تلویزیون!
یک بار
دری ممنوع را گشودی
از دهلیزهای تو در تو گذشتی
به نهری رسیدی
عقابی تو را ربود و به جزیره ای برد
روزی بادبانی از افق طلوع کرد
و سفینه ی تو را به ستاره ای برد پر از لبخند
اکنون دری دیگر
به وسوسه باز می شود
و نمی دانی که خارج شده ای
روزهای آخر
همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال ها
تازه فهمیدم که غمخواری ندارم سال ها
می روم چون ابر سرگردان به روی کوه و دشت
می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها
کو زمین بایری تا مرهم دردم شود
من که از داغ دل خود، سوگوارم سال ها
بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم
سر به روی شانه هایش می گذارم سال ها
خسته ام ، این مرگ تدریجی امانم را برید
می شمارم روزهای آخرم را سال ها
سید مهدی موسوی- کتاب منهای جمع
هیچ و باد . . .
هیچ و باد است جهان؟
گفتی و باور کردی!؟
کاش، یک روز، به اندازه "هیچ"
غم بیهود نمی خوردی!
کاش، یک لحظه ،به سر مستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی!
فریدون مشیری
برچسب ها:
شعر ،
شعر نو ،
فریدون مشیری ،
بیش از حد
تاثیر چشم های تو بیش از حد است ، نیست؟
این قدرها زیاده روی هم بد است، نیست؟
با پلک های زلزله خیزت قبول کن
از بین رفتن همه صد در صد است، نیست؟
هر کس که کوله بار دلش غیر یاد توست
در امتحان خانه به دوشی رد است،نیست؟
زیبا شدن که حاصل بهبود نسل هاست
در خانواده تو جد اندر جد است، نیست؟
من با تو زوج می شوم و فرد می شوم
یک جمع دوستانه خودش مفرد است ، نیست؟
سید مهدی موسوی-کتاب منهای جمع
ردّ پای شما
از مرز ابرهای بهاری عبور کرد
چشمی که ردّ پای شما را مرور کرد
تنها به شوق لمس شما ابر بی امان
یک شهر را به وسعت باران نمور کرد
روزی هزار مرتبه تقویم نا امید
تاریخ روز آمدنت را مرور کرد
تاثیر یک غروب غم انگیز جمعه بود
مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد
اصلاً خیال روی شما سالهای سال
تقویم شاعران جهان را قطور کرد . . .
کتاب طوفان واژه ها-سید حمید رضا برقعی
پیشواز
به پای خویش نخواهی که پای دار بیایم
مگر که صبر کنی با خودم کنار بیایم
به من به دیده ی یک شمع نیم سوخته منگر
به این امید که شاید شبی به کار بیایم
عنان ریشه ی خود را به بادها نسپردم
به خود اجازه ندادم ضعیف ، بار بیایم
مرا نسیم به نام ای گل شکفته ! که باید
به پیشواز تو با نام مستعار بیایم
چگونه چون غزلی در صحیفه تو بگنجم؟
چگونه گوشه ی کاغذ به اختصار بیایم؟
مجموعه شعر منهای جمع- سید مهدی موسوی
کدام پل
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد
گروس عبدالملکیان
می روم اما
می روم اما مرا با اشک همراهی مکن
بر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکن
من که راضی نیستم ای شمع گریان تر شوی
کار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکن
صبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کن
داغ را محصور ، در بزم شبانگاهی مکن
آه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرم
با من آتش گرفته ، هر چه می خواهی مکن
پیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنی
در ادای دین خود ، این قدر کوتاهی مکن.
سید مهدی موسوی-مجموعه شعر منهای جمع
نوبت
پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد
شادمانی ها بعد از غم به من هم می رسد
برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند
از جدایی ، گرچه می ترسم به من هم می رسد
هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم
در خیابان شاخه مریم به من هم می رسد
گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است
از گناه حضرت آدم به من هم می رسد
گرچه از من هیچ کس غیر از وفاداری ندید
بی وفایی های این عالم به من هم می رسد
هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام
نوبت هیزم شکن کم کم به من هم می رسد
مهدی مظاهری-کتاب پنجره های بی اتاق
برچسب ها:
مهدی مظاهری ،
شعر ،
غزل ،
خونه باهار
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون ، زباله سپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت، از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
برچسب ها:
شعر ،
عمران صلاحی ،
شعری از حسین منزوی
بیا، مرو ز کنارم، بیا که می میرم
نکن مرا به غریبی رها که می میرم
توان کشمکشم نیست بی تو با ایام
برونم آور از این ماجرا که می میرم
نه قول هم سفری تا همیشه ام دادی؟
قرار خویش منه زیر پا که می میرم
به خاک پای تو سر می نهم ، دریغ مکن
زچشم های من این توتیا که می میرم
مگر نه جفت توام قوی من؟ مکن بی من،
به سوی برکه آخر شنا ، که می میرم
اگر هنوز من آواز آخرین توام
بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم
برای من که چنینم تو جان متصلی
مرا ز خود مکن ای جان جدا ، که می میرم
ز چشم هایت اگر ناگزیر دل بکنم
به مهربانی آن چشم ها که می میرم
برچسب ها:
حسین منزوی ،
تبلیغات 